تبليغاتX
لااُبالی
من پیگرد قانونی دارم ! ..... اهالی چماق

 

 

 

  خورشيد

 

اي تو كه با هر نفست ، به حادثه تن مي زني !

بدون تو سر فرازيِ ، اسم قبيله ي مني !

بغض تو از حقيقته ، بغض تموم آدماس !

قلب تو از اين شبِ بد ، هفتا تا آسمون رهاس !

 

تلخيِ اين حقيقتُ ، بيا وُ با خون بنويس

كه از شكنجه هاي شب ، اين جا كسي آفتابي نيس

اينجا زوال آدمو ، مي شه نشستُ گريه كرد

سايه ي نامردي گرفت ، روحِ بزرگِ هر چي مرد

 

شب از تنفسِ خودش ، مي سوزه وُ جون مي كنه !

براي نشنيدنِ ما ، صدا رُ گردن مي زنه !

براي سر دادنِ نور ، از نفس افتاده غزل !

ببين براي زندگي ، چه قيمتي داده غزل !!!

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هشتم مهر 1384ساعت 1:13  توسط محمد رضا ساکی  |