|
من پیگرد قانونی دارم ! ..... اهالی چماق
|
خورشيد
اي تو كه با هر نفست ، به حادثه تن مي زني !
بدون تو سر فرازيِ ، اسم قبيله ي مني !
بغض تو از حقيقته ، بغض تموم آدماس !
قلب تو از اين شبِ بد ، هفتا تا آسمون رهاس !
تلخيِ اين حقيقتُ ، بيا وُ با خون بنويس
كه از شكنجه هاي شب ، اين جا كسي آفتابي نيس
اينجا زوال آدمو ، مي شه نشستُ گريه كرد
سايه ي نامردي گرفت ، روحِ بزرگِ هر چي مرد
شب از تنفسِ خودش ، مي سوزه وُ جون مي كنه !
براي نشنيدنِ ما ، صدا رُ گردن مي زنه !
براي سر دادنِ نور ، از نفس افتاده غزل !
ببين براي زندگي ، چه قيمتي داده غزل !!!