تبليغاتX
لااُبالی
من پیگرد قانونی دارم ! ..... اهالی چماق

 

  زوال

 

كسي پاييزي نديد ، مثل فروردينِ من ! 

         عيديِ من از بهار ، تبِ فرسوده شدن !

خنده ي تلخ منو ، عقده هاي سرنوشت !   

   لحظه ها يكي يكي ، گور اين ارديبهشت !

وقتي كه دست سكوت ، لبِ فريادُ گرفت !    

   غمِ بي حوصلگي ، تنِ خردادُ گرفت !

چيزي جز سينه ي من ، زخمي تير نبود ! 

     روي ويرونيِ من ، اشك تقدير نبود !

    هفته ي برهنگي ، طعم ميلادُ نداشت !         

   چه كنم كه زندگيم ، رنگِ مردادُ نداشت !

داغي شهريورُ ، سرديِ حادثه كُشت !         

   قصه ي خاك و نفس ، تلخيِ پوچيِ مشت !

 

سادگي هاي من و دل ، سرنوشتي بي ستاره

يه نگاهِ سرد و بي روح ، سايه اي زخميُ سنگين

سرابِ سنگيِ جاده ، سكوت و سياهيِ شب

اولين سالِ نبودت ، سرِ اين سفره ي هفت سين

 

    مهر بي عاطفه رُ ، بغضِ من چله نشست ! 

    امتدادِ فاجعه ، تا رسيدن به شكست !

       تُو هجوم خلسه ها ، به يه جا خيره شدن !    

     دلِ آبانُ مي زد ، قافيه با ختنِ من !

مرثيه كه پا گرفت ، بغضِ آذر تركيد !      

     رو سَر ثانيه هاش ،كسي دستي نكشيد !

             دي بي جسارتُ ، جای خالیِ صدا !          

     قحطي عشق و جنون ، قبضِ روح واژه ها !

              ادعاي بهمنُ ، روسياهي تا ابد !             

         وارثِ دقيقه ها ، خاطراتِ خوب و بد !

       عاقبت پنجه ي من ، توي مشتِ شعله ها !

     آهِ اسفندِ منو ، يه زوالِ بي صدا ! ! !

 

 

  با همین دستای خالی

 

ای که چشمات شبِ خیسُ ، پُره از ستاره کرده !

دَم به دَم از تو نوشتن ، چُرتِ شعرُ پاره کرده !

چه قشنگِ انتظاره ، تو رُ خواستن تو رُ داشتن !

ای تو بر وزن دقیقاً ، ای حقیقتاً خودِ من !

 

به تو می رسم یه روزی ، با همین دستای خالی !

فکر نکن پرنده ی عشق ، پر زده از این حوالی !

به توکه سهمِ من از این ، روزگارِ نارفیقی !

تو که مرهمِ عزیز ، اینهمه زخم عمیقی !

 

نازنین ببین غریبی ، به تنم نگاشُ دوخته

چشم من خاطره هاشو ، به غمُ گریه فروخته

می زنم از خونه بیرون ، بی تو جام تُو این قفس نیس

واسه روح بی کسی هام ، دیگه حجم خونه بَس نیس

 

بذا لبریز تو باشم ، ای نهایت نجابت !

که دارم از پا میوفتم ، زیر سر نیزه ی عادت !

توی این دقیقه مرگی ، فرصت سبز حضوری !

واسه این بغض برهنه ، آخرین سنگ صبوری !

 

کاش بدونی خاک قلبم ، همیشه غرق عذابه !

درد من با تو نبودن ، توی لحظه های نابه !

تُو لُغت نامه ی چشمات ، آتیش هم معنی دریاس !

تو نباشی این ترانه ، واسه من آخرِ دنیاس ! ! !

  روز برزخ

 

تو اي هم نبض آزادي ، تنِ مصلوبمو درياب !

قسم به هق هق چشمات ، دروغ خنده ي مهتاب !

تُو اين فانوس كُشي اي عشق ، اگه خورشيد من باشي

مي شه آغاز من اسمت ، از اين دخمه از اين سرداب !

 

نگو تُو اين قفس بازار ، قناري بودنت چي بود

خبر دارم كه محرابِ ، شهامت خيلي خالي بود

 

رو بُهت اين شب سنگي ، بيا و آسمون بنويس !

تُو يأس ممتد من باش ، كناره اين غرور خيس !

هراس گريه رُ بشكن ، كليد اين نفس از من

بيا با من كه فردامون ، ديگه تسليم برزخ نيس ! ! !

  شیطنت . . .

 

خیالتُ راهت کنم ، هیچ وقت دلم پیشت نبود !

واسه همین پا ندادم ، به وعده های دیر و زود !

خیال وَرِت نداره  ـ وا ـ  ، لیلی من کسِ دیگه اس !

اونی که هیچ وقت به گِلِ ، غرور من نبرده دَس !

 

اون که تمومه لحظه هام ، هلاک دیدنش می شن !

اون که منو جن زده ی ، چشمای ابلیسش می گن !

اون که یه عمریِ منو ، انداخته به جون خودم !

اون که با اولین نگاه ، زائر خنده هاش شدم !

 

کی میگه چشمای تو شبیه چشم آهواس

کی میگه قلب تو مثل دل پاک بچه هاس

کی میگه وقتی تو هستی  همه کارا روبراس

کی میگه که قلب من عاشق اون شیطنتاس

 

حواس من جای دیگه اس ، خیالتُ راهت کنم !

ازم نخواه که لحظه ای ، به اسم تو عادت کنم !

ازم نخواه ترانه هام ، واژه کُشی کنن برات !

لیلی مو از یاد ببرم ، با گوشه ی تبسمات !

 

شیطنت از چشات نریز ، رو من اثر نمی کنه !

دلم واسه داشتن تو ، دیگه خطر نمی کنه !

برو تا من حال و هوام ، عوض شه از اومدنت !

برو که لب نمی زنم ، به چای تلخ بودنت ! ! !

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم شهریور 1384ساعت 22:15  توسط محمد رضا ساکی  | 

 

  لاف

 

من زبونم نمی چرخه ، جز به اعتراف عشقت !

عمریه روی لبامه ، نازنینم لاف عشقت !

واسه قربونی چشمات ، چی دارم به غیر جونم !

منی که به جای خورشید ، عکسته تُو آسمونم !

 

دل من بی تو که دل نیس ، خونه ی بی کسیامه

رسم تلخ گریه کردن ، وقتی نیستی با چشامه

بودن تو یه بهانه ، واسه عاشقانه هامه

وقتی نیستی هم ترانه ، یه هراسی تُو صدامه

 

وقتی که دختر خورشید ، پشت پرده ی حجابه !

کُنج اَمنِ دستای تو ، بهترین جا واسه خوابه !

تُو شبِ ترانه سازی ، جنس یاقوت نگاهت !

پُرِ حرفای نگفته اس ، دوتا چشمای سیاهت ! ! !

 

 سنگدل

 

باز دل من با ياد تو ، مرتكب ترانه شد !

گلدون خط خورده ی من ، با تو پر از جوانه شد !

تقويم من پر شده از ، شَرم هميشگي باخت !

انگار خدا قلب منو ، براي دلتنگيا ساخت !

 

نازنين نگاتُ مهربون بكن

از تو زخمي شدنم حدي داره

اينهمه نمك به زخم من نپاش

سنگدل ، شكستنم حدي داره

 

بازم تُو طعنه هاي تو ، گريه مو فرياد مي زنم !

قايم مي شم پشت خودم ، لحظه به لحظه ميشكنم !

ببين كه التماس من ، شبیه پرپر زدنه !

حیف تُو سینه قلب تو ، مثل يه تيكه آهنه !

 غيبت

 

بي تو دلی نمونده ، توي حصار سينه !

نذار كه بي كسي مو ، غريبه اي ببينه !

اين بُهتِ غم گرفته ، بن بستِ آخرم نيس !

رو هفته های قلبم ، عذابی تازه بنويس !

 

حريصِ يك نگاهم ، سايه به سايه با تو !

بگو كي جز دل من  ، شنيد گلايه ها تو !

وقتي نباشي با من ، دنيا چه نارفيقه !

حرف تمومه شعرام ، افسوس و دریغه !

 

اولِ كوچه ي دلم اسم تو بود

حالا نيستي كوچه بن بسته ، همين

نگو گريه بهترين درده برات

كارم از گريه گذشته نازنين

 

تو رُ بهونه مي كرد ، دلي كه دربدر شد !

بغضي كه از تو با من ، همراه و همسفر شد !

شكوهِ با تو بودن ، دليل زندگي بود !

كنار تو دلِ من ، عاشق برده گي بود !

 

تنهاتر از هميشه ، زانو شكستم از درد !

به کی بگم ، نمي شه ، با گريه جاتُ پر كرد !

بيا كه غيبت تو ، روح ُ ازم گرفته !

لبريزِ آه و دردم ، خيلي دلم گرفته  ! ! !

 

ميعاد

 

با تو اي ناجيِ فریاد ، مي شه تا اوج صدا رفت !

مي شه آسموني بود و ، با تو تا خودِ خدا رفت !

مي شه با غرور دستات ، يه هواي باروني ساخت !

مي شه چشماتُ به جونِ ، دل ناباورم انداخت !

 

مي شه با تقدسِ تو ، يه هميشگي ترين شد

آسمونُ زير و رو  كرد ، تا ابد قله نشين شد

مي شه از اوجِ نجابت ، توي چشماي تو چشم دوخت

تُو تنورِ داغِ دستات ، تا خودِ يكي شدن سوخت

 

مي شه با تو از غروبِ ، اين ترانه ها گذر كرد !

دلُ  زد به آينه ها وُ ، واسه عريوني خطر كرد !

مي شه از غربت چشمات ، فاتحِ  هر چی غزل شد !

حريفِ حقه ي پيرِ ، اين زمونه ي دَقَل شد ! ! !

 

 

خواهش

 

آي رفقا كي مي تونه ، خط بکشه رو غصه هام ؟!

هوای تازه ای بده ، به هق هق ترانه هام ؟!

كي مي تونه عاشقونه ، تُو فصل خشكسالي من ؟!

بارون ياري بباره ، رُ دستاي خالي من ؟!

 

تُو پيله ي ثانيه ها ، اگر چه ميزد تپشم !

پوسته ي سختِ كهنگي ، نذاشت كه تازه تر بشم !

حالا كه با همه وجود ، داد مي زنم كمك كنيد !

دردامو با غصه هاتون ، يه حس مشترك كنيد !

 

ديگه دستم به نوشتن نمي ره

ديگه آوازي رو لبهام نمي ياد

ديگه آغوشِ خرابِ آسمون

واسه ي بردنِ دردام نمي ياد

 

كِي مياد اونكه بي ريا ، دست رفاقتم مي ده ؟!

بلور اشكُ مي شكنه ، به خنده عادتم مي ده !

اونكه نگاش لبريزِ از ، طلوعِ عشق و عاطفه اس !

معني تازه اي مي ده ، به اين صدا به اين نفس !

 

سهم خطر كردن من ، آواري از حادثه هاس  !

به انتظار ياري تون ، نگين كه گريه نا به جاس !

حالا كه با همه وجود ، داد مي زنم كمك كنيد !

دردامو با غصه هاتون ، يه حس مشترك كنيد ! ! !

 

* خواهش اولین کار من در فالب ترانه بود !

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم شهریور 1384ساعت 20:40  توسط محمد رضا ساکی  |