|
من پیگرد قانونی دارم ! ..... اهالی چماق
|
شب چشم
بشناسون به سکوتم ، واژه های تُرد و نابُ !
بذار از چشام بگیرم ، خوشترین ساعت خوابُ !
بشناسون به غرورم ، اون چشای بی ریا رُ !
می خوام از تو یاد بگیرم ، من الفبای حیا رُ !
تو حالیم کن که چه حاله ، آشتی کردن با ترانه !
تا سر از پا نشناسم ، توی زنگ عاشقانه !
تو بفهمون به نفسهام ، هرچی دارم از نگاته !
به دلم یادآوری کن هیچی نیس ، خاکِ پاهاته !
منه تنهای غریبُ
جا بده تُو پرو بالِت
با توام دختر شب چشم
شیر مادرت حلالت
بشناسون به من عشقُ ، یه حضور ِبی حواسُ !
بذا تا برات بمیرم ، بیست بگیرم التماسُ !
دوس دارم که آینه هامون ، مث قلبامون یکی شن !
بذار این فاصله کم شه ، قدِ آغوشِ تو و من !
یاد بده به من که یادت ، واسه دلتنگی علاجه !
وقتی نیستی عاشقِ تو ، تا گلو تُو احتیاجه !
نذار فکر کنم که بی تو ، کسی هستم ، کسی میشم !
اگه حتی با سکوتم ، واسه تو ترانه میگم !!!
توقف
حس ِ اول جنس ِ تردید ، توی تاریکی ِ ایوون !
در خور ِ اسم تو بودن ، تا هزار دردِ بی درمون !
حس دوم انتظار ِ ، از توقف تا رسیدن !
یه گل ِ نرگس ِ پرپر ، وحشتِ تو رُ ندیدن !
حس سوم حس ِ دردِ ، چش براه شعر فریاد !
دلی دل نازک و خسته ، زیر پاهای تو افتاد !
نازنین حواس من وقفِ توُ
رسیدن به عطر دستای تو شد !
کِیف میده وقتی که هیچ جور نمی شه
حریفِ جذبه ی چشمای تو شد !
حس چارُم رنگ دریاس ، رنگ دلواپسی ِ من !
حسی که پشتِ نگاهش ، می رسم به سَر سپردن !
حس پنجم بی قراری ، سُرخ و داغ و پُر طراوت !
منو حرفای نگفته ، تُو یه قلبِ بی شهامت !
حس ِ شیشُم هر چی باشه ، منو سوزوند تُو نفسهات !
دلمو کشون کشون برد ، کنج سایه بون پلکات !!!
همسفر صبور من ، بدرقه کن غرورمو !
کنار طعنه جا نذار ، صدایِ سوت و کورمو !
نذار که مردِ قصه هات ، غزل بیوفته از لَبش !
که از تبِ حادثه ها ، گُم بشه فانوس تُو شبش !
من دیگه آلوده شدم ، به زخمه ی زخمه زبون !
بدرقه کن وحشت مو ، کنار ترسم تو بمون !
رو این جدایی خط بکش ، دَر رویِ تنهایی ببند !
کُلنگِ خودخواهیِ ِ که ، میون ما فاصله کند !
همسفر صبور من ، گمون نکن سنگی شدم !
گمون نکن که بعدِ تو ، حریف دلتنگی شدم !
تاریخشُ ازم نپرس ، بی کسی تقویم نمی خواد !
به غیر اینکه عاشقم ، هیچ چیزی یادم نمیاد !
بدرقه کن سیاهی رُ ، این شبو تا سحر ببر !
بَسَمه بی حادثه گی ، قلبمو تا خطر ببر !
بذار که ترس چشم من ، بریزه از آینه ها !
بدرقه کن غربت مو ، تا یه نگاه ِ آشنا !!!
بغض
در انتظار حادثه ، مرا شکسته تر ببین !
ببین چگونه تا شدم ، به دستِ بی خطر ترین !
ببین که این غزل مرا ، واژه به واژه می برد !
به حکم بی ترانه گی ، صدا مُچاله می شود !
بگو دوای دردِ این ، ضجه ی فصل بی سرود !
در اوج دلشکستگی ، به غیر بغض من چه بود ؟!
نشانه رفته پلک شب ، شانه ی ابر خفته را !
حوصله تلخ و بی خود است ، نعره بزن نگفته را !
به پای ِ یاس ِ سرنگون ، نظاره کن رنج مرا
ببین کناره داس ِ بَد ، لاله ی خود شکفته را !
بی تو چه عمر فاجعه ، بلند و بی ستاره بود !
دلم چه خسته از غمه ، پا شدنه دوباره بود !
بی تو پُر از خاطره ی ، درون خود شکستنم !
به زیر بار منتِ ، لحظه ی سرسپردنم !
فرصت دیدنِ تو را ، از چه کسی طلب کنم ؟!
روز ِ نخستِ غیبتِ ، تو را چگونه شب کنم ؟!!
وقتی که عاشقونه ، سر روشونت میذارم !
میگم به غصه ـ گُم شو ـ ، حوصِلتُ ندارم !
تُو اون سکوتِ معصوم ، زُل میزنم تُو چشمات
اشکاتُ از رو پلکات ، می دزدمو می بارم !
وقتی که سر سنگینی
سنگین به دل می شینی !
دختر آسمونی
فرشته ی زمینی !
با چشم ابری ِ من ، چشمای ِ تو میباره !
غمه قشنگِ چشمات ، خونه رُ وَر میداره !
بی حوصله که می شی ، شبیه بچه می شی
اَخمکِ بازیگوشت ، سر به سرم میذاره !
وقتی که سر سنگینی
سنگین به دل می شینی !
دختر آسمونی
فرشته ی زمینی !
چشات همیشه سبزن ، حتی توی زمستون !
واسه تو کوچه هاشو ، شب می کنه چراغون !
چی کار کنم که دستام ، نلرزه پیش ِ دستات
هم قدمم که می شی ، تُو خلوتِ خیابون !
وقتی که سر سنگینی
سنگین به دل می شینی !
دختر آسمونی
فرشته ی زمینی !!!
سر گرونی
تا دلم با تو نبودنُ تصور می کنه !
ابر ِ تُو نگاهِ من شروع به شُر شُر می کنه !
یه بار از خودت بپرس بعد تو من چه می کِشم
دیگه کی جای ِ تو رُ برای من پُر می کنه ؟!
نگو قلبت بی خودی داره واسه من میزنه !
نگو هر اومدنی پشتِ سرش یه رفتنه !
بگو سرسنگینی آخره کلاسه اینروزا
مُدِ دل نازکی رفته مُدِ دل شکوندنه !
نباید جا بزنی باید تا ما شدن بیای !
تا غرور ِ منو این صدای ِ شب شکن بیای !
پای ِ سرنوشت نذار اینهمه سرگرونیُ
( یا علی ) گفتی باید تا آخرش با من بیای !
چه جوری حالیت کنم دارم میوفتم از نفس ؟!
که تُو تقویم ِ دلم چله به چله مرثیه س !
فکر ِ یه شکستِ تازه داره خوردَم میکنه
خواب وبیداری ِ من مرور ِ کابوسه وُ بس !
حالا حتماً به خودت داری میگی یادش میره !
میگی با ندیدنم تبِ علاقه ش می میره !
می گی این غصه یه روزی تُو دلش کهنه می شه
یه روزی شُر شُر ِ چشماش دیگه پایون می گیره !
نباید جا بزنی .....
خاکستری
هنوزم لالایی صدای ِ تو ٬ می تونه پلکامو سنگین بکنه !
هنوزم خوب بلده نگاهِ تو ٬ مُژه های منو غمگین بکنه !
هنوزم به طعمی داره بودنت ٬ که می ارزه التماست بکنم !
که همین حوصله ی برهنه رُ ٬ عاشقانه تر لباست بکنم !
حافظه ت از روزای ِ خاکستری ٬ پُره وُ فردا فراموشت شده !
بگو کی آرزوهاتُ خط زده ٬ که منو حتی فراموشت شده !
غمه چشماتُ به عاشقت ببخش ٬ غصه ها رُ ذله کن با خنده هات
نگو که خندیدن از ته دلُ ٬ مرهم ِ رویا فراموشت شده !
تا سر انگشتِ تو لَمسَم نکنه ٬ چه جور این هراسُ خط خطی کنم ؟!
چه جوری فکری برایِ این دله ٬ ساده ی عاشق ِ پاپتی کنم ؟!
چه جوری می شه هواتُ سر کشید ٬ وقتی که هوایی می شه بغض ِ من ؟!
اگه دستاتُ نگیرم تُو دَسَم ٬ اگه چشمات به ترانه دل نَدَن ؟!
حافظه ت از روزایِ خاکستری ....
زمستون :
تن ِ سنگفرشای خونه ، خیس ِ از هجوم بارون !
کم میارن اشکای ِ من ، کنار اشکای ناودون !
در و دیوار همه نمناک ، پنجره ها همه بسته
انگاری صد ساله مرده ، خاک پیر توی گلدون !
دلم از روزای ابری ، خاطراته بدی داره
آسمون بسه رو زخمم ، بیش از نمک نپاشون !
نه گلایه ای ندارم ، از سکوت آدمکها
اون رفیقایی که گفتن : ــ ما که هستیم ــ حالا کوشون ؟!
پلکامو تا کی ببندم ، تا نبینم اینروزا رو
تا ندونم که چه سخته ، بی پناهی تُو زمستون !
کو نگاهی که بفهمه ، طاقتم رو به زواله
واسه کی صرفه بپرسه ، حالی از این دله داغون !؟
بي تو اي روح رهايي ، خونه مثل يه حصاره !
جنگل سبز اميدم ، وقتی نیستی شوره زاره !
اين سكوتي كه تُو خونه ، از نبود تو مي پيچه !
هر نفس یادم میاره ، بی تو این زندگی هیچه !
همه ي ترانه ها مو ، از سخاوت تو دارم !
حدس بزن با كي رفيقم ، وقتي دستاتُ ندارم !
تو بگو که این جدایی ، کیفرکدوم گناهِ !
دفتر جریمه هامون ، چرا اینقدر سیاهِ !
وقت سر دادنِ بغض لحظه هاس ، نازنين گيتار من كو !
چشم تو با هق هق ِ من آشناس ، نازنین گیتار من کو !
قد ِ روزایی که رفتی ، رو دیوار خط و نشونه !
دل من با یه عذابی ، این روزا رُ می گذرونه !
بي تو هر چي گريه كردم ، بخدا كه بي اثر بود !
غزلام مرثيه مي شد ، عصر جمعه ها اگر بود !
كاش بدوني هر صدايي ، تو رُ ياد من مياره !
منو در حسرت یکبار ، دیدنِ چشات می ذاره !
خط به خط ، نقطه به نقطه ، مي شكنه بغض حریصم !
قصه آخرش همينه ، از تو بايد بنويسم !!!
مسيحايي
تو را فرياد خواهم زد ، در اوج دل كُشي هايم
نگو بر نقطه ي صفر است ، تنور داغ رؤيايم
چنان در بَندِ شب ، گيرم ، كه حتي بغض من جُرم است !
كه بر اين پلك افسرده ، غرور سرمه دان بشكست !
مَرمت كن غرورم را ، نگو بگذشته كار از كار !
كه من بي سنگر و اين شب ، حضور ممتد آوار !
تو را فرياد خواهم زد ، در اوج دل كُشي هايم
نگو بر نقطه ي صفر است ، تنور داغ رؤيايم
فرود آ اي مسيحايي ، بگير نعش مرا بر دوش !
سرانجام مرا سر كن ، اگر تلخم اگر خاموش !
بيا با بيرق دريا ، كه بي وقفه كويرم من !
براي بودنِ بی تو ، به مردن ناگزيرم من !!!
از دوستان عزیز دعوت می کنم به وبلاگ دیگر من هم بازدید کنند !
لینک وبلاگ دیگرم در بغل موجود است !