تبليغاتX
لااُبالی
من پیگرد قانونی دارم ! ..... اهالی چماق

 

   شب چشم

                                      

بشناسون به سکوتم ، واژه های تُرد و نابُ !

بذار از چشام بگیرم ، خوشترین ساعت خوابُ !

بشناسون به غرورم ، اون چشای بی ریا رُ !

می خوام از تو یاد بگیرم ، من الفبای حیا رُ !

 

تو حالیم کن که چه حاله ، آشتی کردن با ترانه !

تا سر از پا نشناسم ، توی زنگ عاشقانه !

تو بفهمون به نفسهام ، هرچی دارم از نگاته !

به دلم یادآوری کن هیچی نیس ، خاکِ پاهاته !

 

منه تنهای غریبُ

 جا بده تُو پرو بالِت

با توام دختر شب چشم

 شیر مادرت حلالت

 

بشناسون به من عشقُ ، یه حضور ِبی حواسُ !

بذا تا برات بمیرم ، بیست بگیرم التماسُ !

دوس دارم که آینه هامون ، مث قلبامون یکی شن !

بذار این فاصله کم شه ، قدِ آغوشِ تو و من !

 

یاد بده به من که یادت ، واسه دلتنگی علاجه !

وقتی نیستی عاشقِ تو ، تا گلو تُو احتیاجه !

نذار فکر کنم که بی تو ، کسی هستم ، کسی میشم !

اگه حتی با سکوتم ، واسه تو ترانه میگم !!!

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم آبان 1386ساعت 18:19  توسط محمد رضا ساکی  | 

 

   توقف

حس ِ اول جنس ِ تردید ، توی تاریکی ِ ایوون !

در خور ِ اسم تو بودن ، تا هزار دردِ بی درمون !

حس دوم انتظار ِ ، از توقف تا رسیدن !

یه گل ِ نرگس ِ پرپر ، وحشتِ تو رُ ندیدن !

حس سوم حس ِ دردِ ، چش براه شعر فریاد !

دلی دل نازک و خسته ، زیر پاهای تو افتاد !

نازنین حواس من وقفِ توُ

رسیدن به عطر دستای تو شد !

کِیف میده وقتی که هیچ جور نمی شه

حریفِ جذبه ی چشمای تو شد !

حس چارُم رنگ دریاس ، رنگ دلواپسی ِ من !

حسی که پشتِ نگاهش ، می رسم به سَر سپردن !

حس پنجم بی قراری ، سُرخ و داغ و پُر طراوت !

منو حرفای نگفته ، تُو یه قلبِ بی شهامت !

حس ِ شیشُم هر چی باشه ، منو سوزوند تُو نفسهات !

دلمو کشون کشون برد ، کنج سایه بون پلکات !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم تیر 1386ساعت 20:23  توسط محمد رضا ساکی  | 

بدرقه

همسفر صبور من ، بدرقه کن غرورمو !

کنار طعنه جا نذار ، صدایِ سوت و کورمو !

نذار که مردِ قصه هات ، غزل بیوفته از لَبش !

که از تبِ حادثه ها ، گُم بشه فانوس تُو شبش !

من دیگه آلوده شدم ، به زخمه ی زخمه زبون !

بدرقه کن وحشت مو ، کنار ترسم تو بمون !

رو این جدایی خط بکش ، دَر رویِ تنهایی ببند !

کُلنگِ خودخواهیِ ِ که ، میون ما فاصله کند !

همسفر صبور من ، گمون نکن سنگی شدم !

 گمون نکن که بعدِ تو ، حریف دلتنگی شدم !

تاریخشُ ازم نپرس ، بی کسی تقویم نمی خواد !

به غیر اینکه عاشقم ، هیچ چیزی یادم نمیاد !

بدرقه کن سیاهی رُ ، این شبو تا سحر ببر !

بَسَمه بی حادثه گی ، قلبمو تا خطر ببر !

بذار که ترس چشم من ، بریزه از آینه ها !

بدرقه کن غربت مو ، تا یه نگاه ِ آشنا !!!

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم خرداد 1386ساعت 20:35  توسط محمد رضا ساکی  | 

 

   بغض

در انتظار حادثه ، مرا شکسته تر ببین !

ببین چگونه تا شدم ، به دستِ بی خطر ترین !

 ببین که این غزل مرا ، واژه به واژه می برد !

به حکم بی ترانه گی ، صدا مُچاله می شود !

بگو دوای دردِ این ، ضجه ی فصل بی سرود !

در اوج دلشکستگی ، به غیر بغض من چه بود ؟!

نشانه رفته پلک شب ،‌ شانه ی ابر خفته را !

حوصله تلخ و بی خود است ، نعره بزن نگفته را !

به پای ِ یاس ِ سرنگون ، نظاره کن رنج مرا

ببین کناره داس ِ بَد ، لاله ی خود شکفته را ! 

بی تو چه عمر فاجعه ، بلند و بی ستاره بود !

دلم چه خسته از غمه ، پا شدنه دوباره بود !

بی تو پُر از خاطره ی ، درون خود شکستنم !

به زیر بار منتِ ، لحظه ی سرسپردنم !

فرصت دیدنِ تو را ، از چه کسی طلب کنم ؟!

روز ِ نخستِ غیبتِ ، تو را چگونه شب کنم ؟!!

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1386ساعت 22:1  توسط محمد رضا ساکی  | 

  سر سنگین

وقتی که عاشقونه ، سر روشونت میذارم !

میگم به غصه ـ گُم شو ـ ، حوصِلتُ ندارم !

تُو اون سکوتِ معصوم ، زُل میزنم تُو چشمات

اشکاتُ از رو پلکات ، می دزدمو می بارم !

وقتی که سر سنگینی 

 سنگین به دل می شینی !

دختر آسمونی 

 فرشته ی زمینی !

با چشم ابری ِ من ، چشمای ِ تو میباره !

غمه قشنگِ چشمات ، خونه رُ وَر میداره !

بی حوصله که می شی ، شبیه بچه می شی

اَخمکِ بازیگوشت ، سر به سرم میذاره !

وقتی که سر سنگینی 

 سنگین به دل می شینی !

دختر آسمونی 

 فرشته ی زمینی !

چشات همیشه سبزن ، حتی توی زمستون !

واسه تو کوچه هاشو ، شب می کنه چراغون !

چی کار کنم که دستام ، نلرزه پیش ِ دستات

هم قدمم که می شی ، تُو خلوتِ خیابون !

وقتی که سر سنگینی 

 سنگین به دل می شینی !

دختر آسمونی 

 فرشته ی زمینی !!!

  

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 19:0  توسط محمد رضا ساکی  | 

 

   سر گرونی

تا دلم با تو نبودنُ تصور می کنه !

ابر ِ تُو نگاهِ من شروع به شُر شُر می کنه !

یه بار از خودت بپرس بعد تو من چه می کِشم

دیگه کی جای ِ تو رُ برای من پُر می کنه ؟!

نگو قلبت بی خودی داره واسه من میزنه !

نگو هر اومدنی پشتِ سرش یه رفتنه !

بگو سرسنگینی آخره کلاسه اینروزا

مُدِ دل نازکی رفته مُدِ دل شکوندنه !

نباید جا بزنی باید تا ما شدن بیای !

تا غرور ِ منو این صدای ِ شب شکن بیای !

پای ِ سرنوشت نذار اینهمه سرگرونیُ

( یا علی ) گفتی باید تا آخرش با من بیای !

چه جوری حالیت کنم دارم میوفتم از نفس ؟!

که تُو تقویم ِ دلم چله به چله مرثیه س !

فکر ِ یه شکستِ تازه داره خوردَم میکنه

خواب وبیداری ِ من مرور ِ کابوسه وُ بس !

حالا حتماً به خودت داری میگی یادش میره !

میگی با ندیدنم تبِ علاقه ش می میره !

می گی این غصه یه روزی تُو دلش کهنه می شه

یه روزی شُر شُر ِ چشماش دیگه پایون می گیره !

نباید جا بزنی .....  

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اسفند 1385ساعت 19:38  توسط محمد رضا ساکی  | 

 

   

     خاکستری

هنوزم لالایی صدای‌ ِ تو ٬ می تونه پلکامو سنگین بکنه !

هنوزم خوب بلده نگاهِ تو ٬ مُژه های منو غمگین بکنه !

هنوزم به طعمی داره بودنت ٬ که می ارزه التماست بکنم !

که همین حوصله ی برهنه رُ ٬ عاشقانه تر لباست بکنم !

 

 حافظه ت از روزای ِ خاکستری ٬ پُره وُ فردا فراموشت شده !

بگو کی آرزوهاتُ خط زده ٬ که منو حتی فراموشت شده !

غمه چشماتُ به عاشقت ببخش ٬ غصه ها رُ ذله کن با خنده هات

نگو که خندیدن از ته دلُ ٬ مرهم ِ رویا فراموشت شده !

 

تا سر انگشتِ تو لَمسَم نکنه ٬ چه جور این هراسُ خط خطی کنم ؟!

چه جوری فکری برایِ این دله ٬ ساده ی عاشق ِ پاپتی کنم ؟!

چه جوری می شه هواتُ سر کشید ٬ وقتی که هوایی می شه بغض ِ من ؟!

اگه دستاتُ نگیرم تُو دَسَم ٬ اگه چشمات به ترانه دل نَدَن ؟!

 

حافظه ت از روزایِ خاکستری ....

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم بهمن 1385ساعت 20:33  توسط محمد رضا ساکی  | 

 

 زمستون :

تن ِ سنگفرشای خونه ، خیس ِ از هجوم بارون ! 

 کم میارن اشکای ِ من ، کنار اشکای ناودون !

در و دیوار همه نمناک ، پنجره ها همه بسته

انگاری صد ساله مرده ، خاک پیر توی گلدون !

دلم از روزای ابری ، خاطراته بدی داره

آسمون بسه رو زخمم  ، بیش از نمک نپاشون !

نه گلایه ای ندارم ،  از سکوت آدمکها

اون رفیقایی که گفتن : ــ ما که هستیم ــ حالا کوشون ؟!

پلکامو تا کی ببندم  ، تا نبینم اینروزا رو

تا ندونم که چه سخته  ، بی پناهی تُو زمستون !

کو نگاهی که بفهمه ، طاقتم رو به زواله

واسه کی صرفه بپرسه ، حالی از این دله داغون !؟

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه پنجم بهمن 1385ساعت 16:23  توسط محمد رضا ساکی  | 

   حصار

 

بي تو اي روح رهايي ، خونه مثل يه حصاره !

جنگل سبز اميدم ، وقتی نیستی شوره زاره !

اين سكوتي كه تُو خونه ، از نبود تو مي پيچه !

هر نفس یادم میاره ، بی تو این زندگی هیچه !

 

همه ي ترانه ها مو ، از سخاوت تو دارم !

حدس بزن با كي رفيقم ، وقتي دستاتُ ندارم !

تو بگو که این جدایی ، کیفرکدوم گناهِ !

دفتر جریمه هامون ، چرا اینقدر سیاهِ !

 

وقت سر دادنِ بغض لحظه هاس ، نازنين گيتار من كو !

چشم تو با هق هق ِ من آشناس ، نازنین گیتار من کو !

 

قد ِ روزایی که رفتی ، رو دیوار خط و نشونه !

دل من با یه عذابی ، این روزا رُ می گذرونه !

بي تو هر چي گريه كردم ، بخدا كه بي اثر بود !

غزلام مرثيه مي شد ، عصر جمعه ها اگر بود !

 

كاش بدوني هر صدايي ، تو رُ ياد من مياره !

منو در حسرت یکبار ، دیدنِ چشات می ذاره !

خط به خط ، نقطه به نقطه ، مي شكنه بغض حریصم !

قصه آخرش همينه ، از تو بايد بنويسم !!!

 

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم شهریور 1385ساعت 14:1  توسط محمد رضا ساکی  | 

 

   مسيحايي

 

تو را فرياد خواهم زد ، در اوج دل كُشي هايم

نگو بر نقطه ي صفر است ، تنور داغ رؤيايم

 

چنان در بَندِ شب ، گيرم ، كه حتي بغض من جُرم است !

كه بر اين پلك افسرده ، غرور سرمه دان بشكست !

مَرمت كن غرورم را ، نگو بگذشته كار از كار !

كه من بي سنگر و اين شب ، حضور ممتد آوار !

 

تو را فرياد خواهم زد ، در اوج دل كُشي هايم

نگو بر نقطه ي صفر است ، تنور داغ رؤيايم

 

فرود آ اي مسيحايي ، بگير نعش مرا بر دوش !

سرانجام مرا سر كن ، اگر تلخم اگر خاموش !

بيا با بيرق دريا ، كه بي وقفه كويرم من !

براي بودنِ بی تو ، به مردن ناگزيرم من !!!

 

از دوستان عزیز دعوت می کنم به وبلاگ دیگر من هم بازدید کنند !

لینک وبلاگ دیگرم در بغل موجود است !

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 23:8  توسط محمد رضا ساکی  |